
کوروش کبیر
(چند روز دیگه همه عکسهای دیگری رو براتون میزارم )
ادامه مطلب...
تقدیم به او که دوستش دارم

سالی که نکوست از بهارش پیداست
امسال برعکس سالهای قبل که ۱۳ روز نوروز رنگ خونه رو ندیده بودم ٬ این ۱۳ روز رنگ بیرون رو ندیدم و نفهمیدم کی شد ۱۳ فروردین ![]()
.
تو این چند روز خیلی کار برام پیش اومد و از طرفی هم هیچ خبری از دوستام نبود ٬ زنگ میزدی یکیشون خواب بود ٬ یکیشون مهمون داشتن ٬ یکیشون میخواست بره جایی ٬ .... خلاصه از این همه رفیق ما فقط یکیشون که تازه اومده بود مرخصی (سربازی) افتخاری داد و سراغی از ما گرفت![]()
.
نمیدونم این عید چی شد !؟ ولی وقتی خوب به این چند روز که گذشت و این جریان نبودن رفقا فکر میکنم میبینم یه جورایی چیزایی که باید اتفاق می افتاد ٬ کم کم افتاده ٬ هست که میگن تو مواقع سختی دوستاتو بشناس
.
العان هم که دارم این مطالب رو مینویسم ساعت ۱۴:۳۹ دقیقه ظهر ۱۳ فروردین هستش ٬ آره من العان که باید بیرون باشم تو خونه نشستم
و به امید اینکه بیام نت اومدم پای کامپیوتر ولی ... میبینم که شارژم تموم شده
و گفتم حداقل بشینم مطالبم رو بنویسم تا فردا که برم کارتمو شارژ کنم .
با اینکه این عید زیاد بهم خوش نگذشت ولی خیلی راضی هستم و خدا رو شکر میکنم
که این اتفاق ها برام افتاد که خیلی چیزا رو برام روشن کرد . در هر صورت امیدوارم عید امسال حسابی بهتون خوش گذشته باشه و سال خوب و خوشی رو برای شما و خانواده محترمتون آرزو میکنم و امیدوارم تو این سال هرچی از خدا می خواین بهتون بده
(فقط پول زیاد نخواین که زیادش دردسره![]()
![]()
) .
آرزومند آرزوهاتون![]()
داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود.اوپس از سال ها اماده سازی ماجراجویی خود را اغاز کرد.
ولی از انجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود.شب ،بلندی های کوه را در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود همان طور که از کوه بالا می رفت پایش لیز خورد.در حالا که به سرعت سقوط می کرداز کوه پرت شد.در حال سقوط فقط لکه های سیاهی مقابل چشمانش می دیدو احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه جاذبه او را در خود می گرفت.
همچنان سقوط می کرد ، در ان لحظات تمام رویداد های خوب و بد زندگییش به یادش امد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است.ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شدودر میان اسمان و زمین معلق ماند.در این لحظه سکون چاره ای برایش نماند جز انکه فریاد بزند
خدایا کمکم کن
ناگهان صدای پرطنینی از اسمان شنیده شد:
چه می خواهی.
-ای خدا نجاتم بده
واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم
-البته که باور دارم
اگر باور داری طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن
یک لحظه سکوت....ومرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد.
گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.بدنش از طناب اویزان بود وبادستهایش محکم طناب را گرفته بود در حالی که او فقط یک متر از زمین فاصله داشت
فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خداوند پذيرفت . او را وارد اتاقي نمود كه جمعي از مردم در اطراف يك ديگ بزرگ غذا نشسته بودند . همه گرسنه، نا اميد و درعذاب بودند. هركدام قاشقي داشت كه به ديگ ميرسيد ولي دسته قاشقها بلند تر از بازوي آنها بود، بطوريكه نميتوانستند قاشق را به دهانشان برسانند! عذاب انها وحشتناك بود. آنگاه خداوند گفت : اكنون بهشت را به تو نشان ميدهم. او به اتاق ديگري كه درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا ، جمعي از مردم ، همان قاشقهاي دسته بلند . ولي در آنجا همه شاد و سير بودند. آن مرد گفت : نمي فهمم ؟ چرا مردم در اينجا شادند در حالي كه در اتاق ديگر بدبخت هستند ، با آنكه همه چيزشان يكسان است ؟
خداوند تبسمي كرد و گفت: خيلي ساده است ، در اينجا آنها ياد گرفته اند كه يكديگر را تغذيه كنند . هر كسي با قاشقش غذا در دهان ديگري ميگذارد، چون ايمان دارد كسي هست در دهانش غذايي بگذارد
tablighati .com?ID=17717656