تبليغاتX
تمدن پارسی

تمدن پارسی

تقدیم به او که دوستش دارم

خیلی دوست داشتم مطالبی در مورد کوروش کبیر تو وبلاگم بزنم ٬ تا اینکه امروز وقتی میخواستم وبلاگم رو یه دست و رویی بکشم که یاده کوروش افتادم ٬ خلاصه امدم و از چند سایت از جمله پاسارگاد و میراث فرهنگی و یکی دو سایت دیگه تونستم یکم مطلب در مورد کوروش جمع کنم که اونا رو با تعدادی عکس براتون گذاشتم . ولی خدایش هر چی از کوروش بنویسیم و هر قدر به یادش باشیم بازم کمه چون کوروش خیلی حق گردنمون داره . امیدوارم بتونیم تک تکمون راهشو ادامه بدیم . پس بیاید دست در دست هم ایرانی آباد بسازیم که همه بهش افتخار کنیم . 
با آرزوی ایرانی آباد
کوروش کبیر

Cyrus the great


کوروش کبیر
کوروش کبیر (529-580 قبل از میلاد) اولین امپراتور هخامنشی بود. او کسی بود که حکومت پارس را با در هم آمیختن دو قبیله اصلی ایرانی - مادها و پارسیان- به وجود آورد. از او به عنوان کشورگشایی بزرگ یاد شده است زیرا در زمانی، حاکم بزرگترین امپراتوریهایی بود که تا کنون به وجود آمده اند. او به خاطر بردباری بی مانند و رفتار بزرگ منشانه اش در برابر مغلوبین جنگ نیز شهرت فراوانی دارد.
 
باقی مطالب و عکسها در ادامه مطلب
 (چند روز دیگه همه عکسهای دیگری رو براتون میزارم )

ادامه مطلب...

جمعه 24 فروردین1386 ساعت  14:59   رضا 

سالی که نکوست از بهارش پیداست

امسال برعکس سالهای قبل که ۱۳ روز نوروز رنگ خونه رو ندیده بودم ٬ این ۱۳ روز رنگ بیرون رو ندیدم و نفهمیدم کی شد ۱۳ فروردین .

تو این چند روز خیلی کار برام پیش اومد و از طرفی هم هیچ خبری از دوستام نبود ٬ زنگ میزدی یکیشون خواب بود ٬ یکیشون مهمون داشتن ٬ یکیشون میخواست بره جایی ٬ ....  خلاصه از این همه رفیق ما فقط یکیشون که تازه اومده بود مرخصی (سربازی) افتخاری داد و سراغی از ما گرفت .

نمیدونم این عید چی شد !؟ ولی وقتی خوب به این چند روز که گذشت و این جریان نبودن رفقا فکر میکنم میبینم یه جورایی چیزایی که باید اتفاق می افتاد ٬ کم کم افتاده ٬ هست که میگن تو مواقع سختی دوستاتو بشناس .

العان هم که دارم این مطالب رو مینویسم ساعت ۱۴:۳۹ دقیقه ظهر ۱۳ فروردین هستش ٬ آره من العان که باید بیرون باشم تو خونه نشستم و به امید اینکه بیام نت اومدم پای کامپیوتر ولی ... میبینم که شارژم تموم شده و گفتم حداقل بشینم مطالبم رو بنویسم تا فردا که برم کارتمو شارژ کنم .

با اینکه این عید زیاد بهم خوش نگذشت ولی خیلی راضی هستم و خدا رو شکر میکنم که این اتفاق ها برام افتاد که خیلی چیزا رو برام روشن کرد . در هر صورت امیدوارم عید امسال حسابی بهتون خوش گذشته باشه و سال خوب و خوشی رو برای شما و خانواده محترمتون آرزو میکنم و امیدوارم تو این سال هرچی از خدا می خواین بهتون بده (فقط پول زیاد نخواین که زیادش دردسره) .

                                                                                              آرزومند آرزوهاتون

سه شنبه 14 فروردین1386 ساعت  21:35   رضا   

داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود.اوپس از سال ها اماده سازی ماجراجویی خود را اغاز کرد.
ولی از انجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود.شب ،بلندی های کوه را در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود همان طور که از کوه بالا می رفت پایش لیز خورد.در حالا که به سرعت سقوط می کرداز کوه پرت شد.در حال سقوط فقط لکه های سیاهی مقابل چشمانش می دیدو احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه جاذبه او را در خود می گرفت.
همچنان سقوط می کرد ، در ان لحظات تمام رویداد های خوب و بد زندگییش به یادش امد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است.ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شدودر میان اسمان و زمین معلق ماند.در این لحظه سکون چاره ای برایش نماند جز انکه فریاد بزند

خدایا کمکم کن

ناگهان صدای پرطنینی از اسمان شنیده شد:
چه می خواهی.
-ای خدا نجاتم بده
واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم
-البته که باور دارم
اگر باور داری طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن
یک لحظه سکوت....ومرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد.
گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.بدنش از طناب اویزان بود وبادستهایش محکم طناب را گرفته بود در حالی که او فقط یک متر از زمین فاصله داشت

 

سه شنبه 7 فروردین1386 ساعت  21:40   رضا   

فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خداوند پذيرفت . او را وارد اتاقي نمود كه جمعي از مردم در اطراف يك ديگ بزرگ غذا نشسته بودند . همه گرسنه، نا اميد و درعذاب بودند. هركدام قاشقي داشت كه به ديگ ميرسيد ولي دسته قاشقها بلند تر از بازوي آنها بود، بطوريكه نميتوانستند قاشق را به دهانشان برسانند! عذاب انها وحشتناك بود. آنگاه خداوند گفت : اكنون بهشت را به تو نشان ميدهم. او به اتاق ديگري كه درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا ، جمعي از مردم ، همان قاشقهاي دسته بلند . ولي در آنجا همه شاد و سير بودند. آن مرد گفت : نمي فهمم ؟ چرا مردم در اينجا شادند در حالي كه در اتاق ديگر بدبخت هستند ، با آنكه همه چيزشان يكسان است ؟

خداوند تبسمي كرد و گفت: خيلي ساده است ، در اينجا آنها ياد گرفته اند كه يكديگر را تغذيه كنند . هر كسي با قاشقش غذا در دهان ديگري ميگذارد، چون ايمان دارد كسي هست در دهانش غذايي بگذارد

یکشنبه 5 فروردین1386 ساعت  22:21   رضا   

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .
من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.
من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .
دوستدار تو پدر
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید .
مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید

tablighati .com?ID=17717656

شنبه 4 فروردین1386 ساعت  13:42   رضا