تبليغاتX
تمدن پارسی

تمدن پارسی

تقدیم به او که دوستش دارم

 

فرهنگ اصطلاحات دانشجويی

 

مصيبت:ستم ،حظور و غياب کردن در هر جلسه.  

عمه خوانم:دانشجويی که سه بار زبان پيش بگيرد.سابقه دار .کسی که از 18 سالگی تا 38 سالگی در دانشگاه تحصيل کند . 

خشونت طلب:دشمن شماره 1 جامه مدنی.استادی که تهديد کند همه را خواهد انداخت.

عمو يادگار:بابا بزرگ ،فسيل.دانشجويان وردی 68. 
 
ضد حال :مراقبی که جای دانشجويان را در جلسه امتحان عوض کند.

سشوار :وسيله اي که باد گرم توليد ميکند،کولر دانشگاه.

شناسنامه:مشخصات استلاحاط"دانشجويی که نام و نام خانوادگی،نام پدر،شماره دانشجويی همره با تعداد واحد های يک دانشجو رااز جنس مخالف حفظ باشد.متخصّ در امور خاستگاری و بعله برون و عشق و لبخند.                                                                        

عشق و صفا:آغاز زندگی مشترک.اول بدبختی.پيان دوران کلش کلش.آشنايی بيشتر با وزير جنگ.

جوشکار:متخصّ در امور ازدواج از خواستگاری گرفته تا عقد و عروسی.
 

آب خنک:خوردن ان معادل اخراج است.پاداش فعاليت های سياسی.چيزی که به وفور يافت ميشود.

کبريت بی خطر :دانشجويی که فقط کار فرهنگی و علمی انجام ميدهد.دانشجوی غير سياسی.مصداق ضرب المثل "اهسته بيا تا گربه سلف شاخت نزنه".

شمع و گل و پروانه:دانشجويانی که در جلسه امتحان کنار هم بشينّند.

زوج خوشبخت:کسانی که در دانشگاه دست همديگر را ميگيرند تا گم نشوند.نديد.پديد

سه شنبه 18 مهر1385 ساعت  23:47   رضا   

تنها چند روز از آفرينش دنيا ميگذشت و خداوند براي هر کدام از آفریدگانش طول عمر تعيين ميکرد.الاغ آمد و پرسيد : من چه قدر بايد عمر بکنم ؟
خداوند جواب داد:30 سال، آيا اين براي تو کافي است ؟
الاغ ناليد:آخ، اين مدت بسيار زيادي است،زندگي من سخت است،کمر من از بارهايي که صبح تا شب ميکشم و ضربه هايي که به عنوان دستمزد کارم دريافت ميکنم درد ميکند. نگذار که من با اين وضع مدت زيادي زندگي کنم.
خداوند گفت:خيلي خوب ، پس من از عمر تو 18 سال برميدارم و تو بايد تنها 12 سال زندگي کني.
الاغ راضي رفت و سگ آمد، خداوند به او گفت: براي الاغ 30 سال زياد بود، ولي اميدوارم که تو مشکلي در اين مورد نداشته باشي.
سگ جواب داد: آيا واقعا" ميخواهي که من اين همه زندگي کنم ؟ تو ميداني که من چه قدر بايد راه بروم، پاهاي من نميتوانند 30 سال چنين چيزي را تحمل کنند و وقتي پير بشوم و صدايم و دندانهايم را از دست بدهم، فقط ميتوانم مواظب باشم که بچه ها مرا کتک نزنند.
سگ حق داشت و به همين دليل خداوند به او تنها 12 سال عمر داد.
بعد از آن نوبت ميمون شد. خداوند به او گفت: تو که حتما" دوست داري 30 سال عمر کني، تو نبايد مثل الاغ کارکني و يا مانند سگ بدوي. تو هميشه سرحال هستي.
ميمون ناليد: آه، اينطوري به نظر ميرسد ولي حقيقت چيز ديگري است. من هميشه بايد بامزه و شاد باشم تا مردم به من بخندند وقتي سيبي به من ميدهند و من گاز ميزنم ترش است. تمام اين به اصطلاح تفريحات مرا افسرده ميکند. نه، چنين چيزي را نميتوانم 30 سال تحمل کنم.
خداوند خواست که براي ميمون زندگي را آسانتر کند، بنابراين تنها 10 سال به او عمر داد.
آخر از همه نوبت به انسان رسيد، سالم و شاد.
خداوند به او گفت: تو بايد 30 سال زندگي کني، آيا اين برايت کافي است؟
انسان فرياد زد: چرا وقت به اين کوتاهي؟ درست وقتي که خانه ام را ساختم، وقتي که درختانم را کاشتم، وقتيکه نتايج و ميوه هايم به ثمر ميرسند و وقتي که با کار سنگينم چيزي به دست آورده ام بايد بميرم؟ اوه نه، خواهش ميکنم که وقت زندگي من را طولاني تر کن.
خداوند گفت: خيلي خوب اگر ميخواهي 18 سال از زندگي الاغ را مي تواني به عمرت اضافه کني.
انسان جواب داد: اين هنوز کافي نيست.
خداوند گفت: خيلي خوب، ميتواني 12 سال از عمر سگ را هم داشته باشي.
انسان فرياد زد: هنوز خيلي کم است. 
خداوند گفت: بسيار خوب، 10 سال از عمر ميمون را هم به تو مي دهم.
انسان رفت ولي گويا هنوز از طول مدت عمرش راضي نبود.
فرشتگان به خداوند که رفتن انسان را مشاهده ميکرد، نگاه ميکردند.
خداوندگفت: و از اين 70 سال تنها 30 سال مانند آدم عمر خواهي کرد، از 30 سالگي تا 48 سالگي مانند الاغ سخت کار خواهي کرد, از 48 تا 60 بيهوده راه خواهي رفت و کودکانت تو را به سبب پيري و ناتواني آزار خواهند کرد و از 60 سالگي تا 70 سالگي مانند ميمون تنها وسيله اي براي خنده و مسخره ديگران خواهي بود.
 

 

شنبه 8 مهر1385 ساعت  14:24   رضا